عشق..

سلام....

 

در اين خزان بي رحم غنچه هاي احساس..

من با آغوشي از احساس در سكوت شب بر جاده اي پا نهاده ام...

در آرزوي آسماني پر ستاره......

افقي سرخ رنگ......

چشماني معصوم.....

مهتابي دراوج آسماني ساده...

يا شايد باغي بي خزان.....  

هميشه سبز....

با گيسواني از بيدهاي وحشي...

با.نگاهي مهربان از بنفشه هاي عاشق....

با عطري از خلوت  سوسن و نسيم.....

با نغمه اي از صداي خنده آب بر پاي درخت....

با ترانه اي از مرغان مست در آغوش شاخه هاي درخت....

يا شايد....

دريايي مهربان......

دريايي بي ريا....

با رنگي از آسمان...

با ترانه اي  از امواج...

با افقي از سرخي عشق...

......

با آرزوي باراني بر گيسوان شب......

خسته از كوير رنگ باخته از عشق....

دل به  جاده اي در آغوش شب سپرده ام.....

همسفري دارم....

 از ترانه هاي گمشده در سكوت شب....

تنها همين ترانه ها....

 

 

 

بدروود.......

/ 58 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميتزا ( چشمای فرشته )

تحمل و بردباري ،بالاترين جرات و جسارت است .( پاستور ) سلام مهران جان خسته نباشيد .ببخشيد اما بازم جمله آموزنده [چشمك] خيلي ممنون كه خبرم كردي . خيلي خوب بود . نه بي نظير بود .معجزه شد شما اپ کردی منم بعد از مدت ها آپ كردم .( استعاره : يه سر بزن ) فعلان

دريا

سلام عزيز خوبی؟ به روزم پيشم بيا

مرجان

سلام چه کسی صدا کرد مرا من ازديار ديگری امده ام .... اپيدم ومنتظر دوستی چون شما ... جاويدان باشی ای سپيده عشق

آيدين

سلام.... دوستان به مناسبت سالگرد تولد وبلاگم برای اینکه همه تو چشن من سهیم باشند می خوام از همه دوستانی که علاقه به شعر و نثر دارن دعوت کنم تا یکی از کارهای خودشونو برای من کامنت بذارن تا با نام و آدرس وبلاگش توی وبلاگم بذارم .فقط کارهاتون سعی کنین به صورت قطعه حداقل در دو بیت یا نثر دو خطی باشه چون به علت محدودیت جا و سنگین شدن وبلاگ نمیشه کارهای سنگینن گذاشت.و برای اینکه جلوی دوستان شرمنده نشیم به ترتیب کامنت ها کارهای دوستان و می زارم ... ( وبلاگ در تاریخ 1/10/85 آپ میشه و تا پایان روز 29/10/85 سعی کنین کارها رو بفرستین)...با تشکر آیدین

آيدين

سلام دوست من از اينکه منت گذاشتی و کاری برای من کامنت گذاشتی ممنون و متشکر..

ماری

سلام کجایی؟ حتی سلامها هم بی جواب مونده

حريم جانان

بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نيمه کن که منم هسته ی اين بار سياه ديريست ، که خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتی بسته است . مرا بدان سو بر ، به صخره ی برتر من رسان که جدا مانده ام به سرچشمه ی ناب هايم بردی، نگين آرامش گم کردم و گريه سر دادم فرسوده ی راهم چادری کو ميان شعله و باد دور از همهمه ی خوابستان؟ صدا بزن تا هستی بپا خيزد ... ترا ديدم ، از تنگنای زمان جَستم ترا ديدم ، شور عدم در من گرفت دوست من ، هستی ترس انگيز است . به صخره ی من ريز مرا در خود بسای ، که پوشيده از خزه ی نامم نزديک آی ، تا من سراسر « من » شوم

دريا

سلام عزیز به روزم بیا پیشم.وقتی ميای وبلاگمو نظر ميدی نگرانيم کمتر ميشه .چون دير به دير می نويسی نگرانت ميشم

فائزه

سلام عزيزم بازم مثل هميشه زيبا نوشتی آپم پيشم بيا

مرجان

سلام عزيزم اپيدم ومنتظر حضور گرمت ....